/تجمعی از ابنای بشر

Les humains associés

هانری کربن ؛ روی دیگر سکه قرن تیره

Henry Corbin, l’envers d’un siècle de ténébre

                ژیلبر دوران

Gilbert Durand

زمانی بود که بر بی حرمتی جامعه ی فرانسه نسبت به اسلام شناس برجسته که او را در وضعیت فاقه ی "استاد یاری" (این درجه ای بود که مدرسه ی کاربردی مطالعات عالی اعطا می کرد) به حال خود رها کرده بود طعن و نفرین می کردم و می دیدم که در آپاتمان محقر سه اطاقه با آشپزخانه  در محله ی پنجم پاریس سکنی گزیده است و یک ژیان سیتروین قدیمی را می راند؛ در این هنگام بود که یکی از مجمعی ابنای بشر از من در مورد شانزده سال دوستی و مبادله ی معنوی گسترده  که مرا به هانری کربن پیوند می داد پرسید؛ و با جمله ای نامنتظر این ابنای بشر رشته ی افکارم را برید: " آیا این چنین بهتر نیست...؟"

با این کلمات؛ تنفر و غیظم؛ تبدیل به ملاحظه ای مبتذل در مورد روزمره گی شد... چون به هر حال پسندیده بود که بین تیرگی قرنی که البته مایه ی خجالت و شرمساری است و کربنی که به سطح آموزگاری دست پایین تنزل کرده است؛ الیاده ای که به خاطر بر خوردار نبودن از تابعیت فرانسوی ناچار به آموزش در خارج از فرانسه شده است؛ شارل مورونی که  قرن تیره را به پایان می برد؛ به قضاوت نشست؛ چه این قرن محرک بزرگ ترین نسل کشی های تاریخ بشریت بوده است :  قرنی که با امحای ارامنه شروع شد؛ با گورستان دسته جمعی وردن ادامه یافت؛ پس از آن برم و هیروشیما آمد؛ در پی ان استالینگراد؛ قتل عام یهودیان در داخایو و آشویتس؛ لهستانی ها در کاتین؛ و غیره؛ و غیره؛ صد بار "و غیره"؛ هزار بار "و غیره". ...

رو در روی آن ؛ تعهدی پهلوانانه در نبردی بی امان علیه مسوولین نزدیک یا دور این "شب ها و مه آلودگی های" بی پایان...

به قضاوت نشستن خاصه با آن چه فاجعه را به  صورت فکری تغذیه و توجیه کرده بود : طرز تفکر و ایدیولوژی مستکبر غربی که جهان را تسخیر می کند؛ تمدن های کاملی را در آمریکا؛ آفریقا؛ و بالاخره در اروپا زیر پا لگد کوب می کند؛ به نام "جهان شمول بودنی" (عجب) که بر خرد استوار است؛ بر حماسه خردی که "فرد بالغ سفید پوست و متمدن" اداره کننده ی آن؛ میسیونر آن؛ آموزگار اطفال آن؛ ژاندارم آن به شمار می رفت؛ مردم را وادار به تغییر مکان می کرد و آنان را به بردگی می کشاند...

الهه خرد قدر قدرت که بازوی دنیوی آن ؛ رد پای دنیوی انکار ناپذیرش خود تاریخ بود؛ البته تاریخ کسانی که فاتح می شدند؛ خرد و منطق اقویا؛ که دلیل و اعطای موفقیت آن خرد و منطق ثروتمندان بود...

چنان که کربن می گفت؛ این چرخ دنده ای "اهریمنی" بود؛ استوار بر ریا کاری تعمیم یافته که در آن برابری انسان ها را از منطق و خردی که ارباب با برده ی" منون" آن را دوستانه تقسیم می کند می توان باز شناخت؛ یعنی جایی که "پیشرفت و ترقی  ضمیر و وجدان" را (عجب) که اجازه می دهد تا کالاشنیکف جای قمه و زوبین بنشیند؛ انرژی اتمی جای "پیه سوز" را بگیرد؛ زندان باستیل را با گولاک و تربلینکا معاوضه کنیم ؛ مسوولیت ارباب و پدر به زایده سازی غول آسای سیاسی  وسایل ارتباط جمعی بسپاریم. بلی می باید به "قضا وت نشست" ؛ و "بهتر آن بود" که در آغاز قضاوت کرد- هم آن گونه که سابقا فرآنسوآ ی آسیسی شرافتمندانه انجام داد- ؛ قضاوت کرد بین آن کسان که ثروت را در آپارتمان زیبای محله ی شانزدهم می بینند؛ داشتن ویلایی در سن تروپه؛ لامبورگینی درخشنده و باشگاه اسب سواری؛ و کسانی که" دارایی" خود را در جای دیگری سرمایه گذاری می کنند (من از "دارایی" می گویم ؛ چون این نیز یک ریاکاری است که مسآیل "ثروت" را به نفع "وجود" پنهان نگه داریم – از ارسطو تا گابریل مارسل چنین بوده است!- ... شعبده بازی ای که این تجمل ضمیری را مجاز می شمارد تا هر آن چه را در گاو صندوقی پنهان کرده ایم طعن و معن کنیم و از این کار نفرت داشته باشیم!).

 و صد البته؛ کربن در سیاهی های مزور و دوروی قرن بیستم؛ پیش برنده و هادی به سوی این "جای دیگری" بود که آن را به تبع استادانش سهروردی و ملا صدرا و ابن عربی؛ "شرق نورانی" نامیده بود.

نباید در مورد نور و روشنایی در قرن ما به خطا رفت: آنانی که "فار و چراغ راهنما" –برای آن که چون شاعر سخن بگوییم!- بودند؛ این "شخصیت های" ملبس به لباس های ملیله دوزی شده نیستند؛ چونان دلقکان؛ این "ستارگان" – ستارگان مسخره!- نیون های وسایل ارتباط جمعی؛ این "متفکرینی" که در کان ؛ در رستوران درویو ؛ در "تله راما" یا "برنامه ی بی مداحی و ستایش" به نمایش گذاشته می شوند و بر" پلکان ابری قرن " گام بر می دارند. در قرنی از زرق و برق  ساختگی تیرگی؛ جهالتی نسبت به هر واقعیتی که ویدیو کلیپ های مبتذل ؛ ملغمه های شرم آور آن را انباشته اند؛ "بهتر آن است " که نور و روشنایی در زمینه – و تقریبا مخفی!- باشد؛ هم چون این نور و روشنایی سیاهی که باطنی گری شیعه؛ مسیح پیغمبر را در آن پوشانده است...

کربن بیش از هر کس دیگری؛ نسبت به این خارق اجماع (تنافض نمای) آموزشی که "تقیه وکتمان" است آگاهی داشت؛ می دانست که اگر چراغ سخن را در قلب تیرگی بیافروزند؛ تیرگی از درک آن عاجز است*

Et eam non comprehenderunt …

ما در مدارس و دانشگاه های این آموزه را رواج می دهیم که دامنی آلوده از این دانش توده ها؛ این سیلان دانش نامفهوم؛ دارند... حقیقت در "حاشیه" منتقل و بارور می شود: ذوق و استعداد و پول نباید در شرکتی ورشکسته "سرمایه" گذاری شود!

به این خاطر است که قلب این جوشش مجدد که کربن به آن دامن زده است؛ معکوس شدن – هم چنان که استعاره ی باطنی گرایان می گوید؛ در "آیینه ی"- روش های عملکرد علییت گرا؛ مکانیکی ؛ تاریخی گرای اندیشه ی ماست. معکوس شدن تیرگی ها به نور سیاه؛ یعنی به نوری که در سرنوشت- یا صیرورت و شدن-  منطق های غربی ما می پوید و لحظاتی را روشن می کند که به نوعی بازتاب دهنده ی "جای دیگری" بوده اند.

البته مرجع های تطبیقی که کربن ارایه می دهد- چون مقایسه گر شایسته و لایق مسلط به زبان عربی؛ فارسی؛ ترکی و حتی اوستایی- فرهنگ عظیم "شرقی" بود؛ که این چنین پنهان شده؛ کوچک و خوار شمرده شده؛ اسیر استعمار شده که فلسفه ی غربی بسیار از آن گرفته است می باشد. همه چیز از نظر کربن با این فاجعه ای آغاز می شود که در قرن دوازدهم منجر به جدایی ابن رشد و مریدان اروپایی اش و عزیمت ابن عربی به سوی شرق شد... اما نباید از نظر دور داشت که تیرگی هایی که غرب در آن فرو رفته و غوطه می خورد؛ هم چون در دنیای مانی ؛ جرقه و بارقه های  نور به درخشش ادامه می دهند- نزد "عاشقین"؛ طرفداران صلیب و گل سرخ؛ نزد فلود؛ بوهم؛ اوتینجر؛ سویدنبورگ؛ همان...  با وجود جعل و تقلب و شیادی  فراوان در "انوار" که نمی خواستند از افلاطون چیزی جز خرد گرایی ثنویش را آشکار کنند و از   قد رت اورفه سان اسطوره بی خبر بودند؛ که نمی خواستند از دکارت جز ساده کردن "روش" را بر ملا کنند و تلقی باروک از "رویا و توهم" و "صدقه ی" لورت را پنهان می کنند؛ تصوف اوگوست کنت یا ژ.ت. فخنر را زدودند؛ تا بر آن پزیتیویزم و اصالت تجربه مقدس را بنشانند  که نا آگاهانه –هم چنان که امیل برتیه معروف انجام داد-  زبیایی شناسی عظیم و غول پیکر را از ذهن هگل طرد کرد؛ تا تنها جا برای اسکلتی منطقی بگذارد که لاشخور ماتریالیسم برای چرای مجدد به آن روی آورد. ریا کاریی ای که منجر به حقایق غلط؛ جبر تاریخی گری نا صواب قدرتمند و فاتح  شد. ریاکاری ای که ملغمه ی غول پیکر ی از انوار؛ منوران باویر؛ ناساخت گران باستیل ها؛ ترور و ارعاب؛ برابری طلبی و انواع گولاک ها را ساخت.

ناگهان کربن در مقابل این "انوار" تقلبی؛ "نور شرق" را نشاند؛ هم نور شرقی "که روی نقشه ی جغرافیای " اسلام ویژه ی ایران  قرار دارد؛ هم نور شرق معنوی که در زیر تنبوشه  و تفتیش عقاید غربی خفته بود. کربن که می رفت سراینده ی "فرشته" باشد*

O agellos

- پیام آور- باشد؛ خود در وهله ی اول "پیام آور" خستگی ناپذ یری بود که هر ساله ؛ طی سی و سه سال بین فرانسه و ایران در رفت و آمد بود تا در غرب آتش "شرقی" را فروزنده نگه دارد. حال آن که می توانست قرن غربی را به سرنوشت محتوم تیرگی هایش واگذارد و هم چون بسیاری دیگر ؛ زند گی؛ "زمان" خود (می گفت؛ جزیی از زمان خود نیستیم؛ خود زمان هستیم) را از نور شرقی کنار بکشد؛ اما کربن در این اندیشه ی غربی سکنی گزید؛ این اندیشه را با نور سیاه پیغمبری آمیخت. روزی که او را مورد خطاب فرار دادم و پرسیدم چرا هم چون گنون؛ غرب را در ترور و ارعاب و خیرگی قرن رها نکرد؛ با لبخندی پاسخی کاهنانه و مرموز به من داد: " به خاطر پیشگفتار انجیل یوحنا..." در دم این جمله را در نیافتم...

بعد ها بود که دریافتم تا چه سان این "اعتراف"؛ ایمان مسلمانی را که از نظر او مسح تجسم "کلام" خداست به ایمان مسیحی که از نظرش کلام خداست پیوند می دهد*

Et Deus erat Verbum et verbum caro factum est :

و این کلام به گوشت تبدیل شده است و " بین ما سکنی گزیده است"... چنین نیست

کفر گویی؛ چنان که امروزه الهیاتی که از جانب کلیسا طرد شده است و "در تاریخ فرو افتاده است" خسته کننده تکرار می کند! اما تچسم یافته است؛ یعنی  به شکل و صور و نشانه هایی در پیوند با گوشت در آمده است. در یافتم که کربن – و او این را به روشنی و وضوح در کتابش که به سال 1960 نوشته شده است یعنی ارض ملکوت و کالبد روز رستاخیز که به سال 1978 (یعنی سال خاموشی استاد) تجد ید چاپ شد...) با اصلاح کوچکی در"... کالبد معنوی" می گوید- طرفدار پر شور هوشمندی "عارفانه" بود؛ یعنی که تاویل معنوی را دقیقا منطبق با متون و نشانه ها به کار می بست و می خواست روشنایی "غیر مسیحی" (بر مبنای عنوان زیبایی نشریه ای که شوهر خواهرش لینهارت آن را اداره می کرد یعنی دنیای غیر مسیحی) ؛ نوعی "پاسخ" با پژواکی معنوی به دو مسآله ای بدهد که مسیحیت به صورت جزمی مطرح کرده بود: جزم تجسم و تجسد ربوبی و جزم احیای گوشت و پوست در روز رستاخیز...

وی که شاگرد سابق یک سمینار بزرگ کاتولیک (ایسی) بود و سپس به اصلاح باور آورد؛ این اندشمند اسلام شناس در یافته بود که پیوندی جدایی ناپذیر بین دو جزم (تجسم خدایی جاودانه منجر به احیای کالبد در روز رستاخیز می شود) و پاسخ عارفان ای که سنت شرقی می تواند به این دو پرسش بدهد وجود دارد.

پاسخ را در آغاز کیش مزدایی می دهد و سپس اسلام خاص شیعه و بالاخره در روزگار ما پاسخ شیخی تا سر کار آقا ؛ که کربن قبل از عزیمتش به سوی شرق ابدی (1969) با وی ملاقات کرده بود؛ شرق ابدی که در فراسوی مرگ قرار دارد؛ و "نظریه ای" از شفاعت کنندگان نامیرا اما حافظ و نگهدارنده ی لباس شکل که واقعیت های نامیرا بر تن دارند شاهد آنند و در مورد کردار انسان به قضاوت می نشینند؛ دنیایی که به عقاید اذهان خالص و ناب تجسد می بخشد و به صوری این دنیای خاکی معنویت اعطا می کند؛ دنیای بینابینی (برزخ) در نقطه ی تلاقی دو دریا به گفته ی قرآن ( 18؛59): دنیای فرشتگان؛ روشن بینی ها و بینش ها- که تصویرش در آیینه استعاره ای روشنی بخش است- که فارسی آن را ملکوت می نامند که ارض های آسمانی و ملکوتی و هورقلیا در آن قرار می گیرند...

این دنیای واقعیت وجود شناسی صور و تصاویر؛ که کربن با واژه ی قابل تصور به ستایش و تقدس آن می پردازد؛ در قلب نظریه ی شناخت؛ "نور و روشنایی" سیاه به سبک و سیاق کربن  قرار دارد. کلیه ی آثار استاد شاهدی بر این لجاجت روشنی بخش است که از زمان انتشار کتابش ابن سینا و قصه ی روشن بینی تا چاپ آخر ارض ملکوت (1978) – و حتی تا خروج غایی-  این رساله ی اشراق که به زبان فرانسه کونتامپلاسیون مرکب از هیکل و مشاهده معنی می دهد و در این بین تخیل خلاق در تصوف ابن عربی (1958) جای می گیرد که شناخت "علم وظایف الاعضای انسان نورانی در تصوف ایرانی است" (سایه و روشنایی 1961). این آثار "مرجع" ؛ که لزومی به گفتن ندارد؛ مملو از بررسی؛ چاپ و انتشار؛ و ترجمه است_ شاهد این مدعا سی و سه مجلد از کتابخانه ی ایرانی است- و صد ها مقاله است.

اندیشه ی هانری کربن؛  از دیگاه علمی؛ یکی از "مجهز ترین و مسلح ترین" اندیشه هاست! اما آن چه مهم است؛ آن چه تایید شده است؛ با قدرتی بی مانند در اروپا  ثابت شده است؛ اصالت؛ یگانگی و منحصر به فرد بودن شیوه ی شناخت است؛*

L’Imaginatio vera

است که تا به امروز به وسیله ی ریا کاری ؛ پنهان کاری اند یشه ی غربی در تیرگی فرو رفته است... هم چون زیبایی شناسی تازه ولاده ی قرن هیجده  همراه با شاید به زبان احساسی انسانی بتوان به آن نام "غنایم آویخته به دیوار"  صوری( یا بهتر بگویم هم چون مافزولی و سیمل به آن نام صورت شکل بدهیم) داد. شفاعت کنندگان نامتناهی در عین نامیرا  و دارای شکل بیانی به سان جسم و بدن. پس "پاسخ" به دو سوآل مرموزی که جزمیت مسیحی مطرح می کند الگوی فرشته شناسی است. کیش مزدایی و نظریه ی فرورتی یا داینا؛ هم چون مذاهب ابراهیمی که بعدا خواهند آمد؛ قبل از هر چیز مذهب فرشته است.

کشف این فرشته شناسی به وسیله ی عرفان کربن  به نوبه ی خود دو نظم یا "جبر" حقیقت را پیش می کشد. در وهله ی اول این که این موجودات شفیع؛ این پیام آوران؛ که فرشتگان هستند طالب و خواهان شیوه ای صوری؛ "فضایی" از رستگاری هستند که در آن روح می تواند "تجسد یابد و در قالب جسم قرار گیرد" و کالبد ها "به معنویت دست یابند" و تبدیل به سمبل؛ نماد و تمثیل نامیرا شوند. و سپس؛ این امر که این ارتش های سماوی انسان های زنده را به فتوت و پهلوانی وجوانمردی  معنوی فرا می خوانند که جبر اولی آن نه زیست که زندگی بر فراز است:*

Et vita erat lux hominum »

کلام همان پیشگفتار معروف. و در درجه ی اول الگوی این "فضای رستگاری" ؛ این "ارض ملکوت" که کربن آن را از همان خطوط اول نزد گ.ت. فخنر "پزیتیویست" و طرفدار اصالت نظریه ی علمی می یابد – که البته با کمال تعجب نگارنده ی یک زند اوستا نیز هست- از عهد باستان توسط اوستا ارایه شده بود؛ اسلام آن را گرفته  از طریق سنتز و بر نهادی بین "فرشته ی زمین" پارس باستان و فاطمه ی زهرا(دختر آخرین پیغمبر و مادر امامان) بسط و توسعه داده است؛ این مهم را (شیخ الاشراق) سهروردی در قرن دوازده به انجام رسانده و سپس ابن عربی (قرن سیزده) و داوود قیصری (چهارده)؛ لاهیجی (قرن شانزده)؛ ملا صدرای بزرگ (قرن هفده) و از قرن نوزده به این سو مکتب شیخی آن را پی گیری کرده است... 

وی به یافتن "حس ششمی" از زیبایی در فراسوی پنج حس بی معنی روانشناسی عقلایی رسید؛ کربن مسلح به کلیه ی انوار "پیروزمند" (خورنه؛ فره ایزدی) شرق؛ مسآله وجود "راهی جهت شناخت" را مطرح می کند که نورهای پریده رنگ ادراک تجربی و استدلال فکری  طی ده قرن خطای فلسفه ی غربی آن را پنهان داشته بود.

 از نظر سنت شرقی این جبرییل فرشته وحی و نیز شناخت است. شناخت و معرفتی قلبیه وجود دارد. این مکاشفه ی شعرا نیز بود؛ مکاشفه هولدرلین که هایدگر به تفسیر آن پرداخت – و کربن در سال 1937 آن را ترجمه کرد- : "هر آن چه می ماند؛ آن را شاعران پی ریخته اند". اما این شناخت و معرفت "شرقی"؛ نه  تنها مترادف با واقعیت "دنیای زوال ناپذیر" ارض روشن بینی و بینشگری؛ تجلی الهی و اشعاری بود که ذکرشان رفت؛ اما مترادف با واقعیت "نابخردی""نمی نوانیم بگوییم نامعقول که خفیف کننده است)؛ "کلان خرد کاربردی" است.

  در جستجوی "وسیله ی دیگری" جهت  شناخت و معرقت و "واقعیت" والای "موضوع" شناخته شده؛ "جبر قطعی" در مقابل ما قرار می گیرد تا قاطعانه بین این دنیای "نور حقیقی" و دنیای جلوه های خیره کننده ی ریاکاران دنیای خود و دانش افراد زمینی که ما هستیم و فساد های این دنیای سفلی و بسیار سفلی تیره به قضاوتی تعیین کننده  بنشینیم! دو کار  سترگ به ما ارایه می شود؛ باید در غرب تیره ؛ روشنایی هی تخیل خلاق را بنشانیم و نیز بر پایه های ایمان؛ واقعیت های معنوی کالبد ها و سماواتی های "صور و اشکال" خاکی را استوار قرار دهیم؛ کربن منطقا با همین "سرسختی" خو د را پیوند می دهد؛ ضرورت این حقایق ابد ی که نیاز به مورد دفاع قرار گرفتن دارد؛ نیاز دارد تا به "وسیله ی شمشیر" – درجهادی اکبر- از قدرت های بهیمی مرگ جدا شود.

 سمبل ؛ نماد و تمثیل این حقایقی که باید مورد دفاع قرار گیرد؛ این روش ها ی معرفت و شناخت؛ همواره به دور از ابتذال های ظاهری و آشکار "هیکل و معبد" بوده است؛ به ویژه در سنت ابراهیمی: "ظهور هیکل و معبد جد ید به گستردگی احیای سماوی و کایناتی است".

 این *

Imago Templi

رمزی یا کنایه ای نیست؛ بلکه مترادف گویی و این همان گویی است؛ یعنی همان چیزی هست که خود خبر از آن می دهد. "حقایق" دنیای فرشتگان مومن را به نبرد حقایق فرا می خواند. نبرد به منظور دفاع از حقایق و واقعیت های "شهودی و اشراقی"  در کتاب زیبای استاد که پس از مرگش انتشار یافت (1980) یعنی: "هیکل یا معبد اشراق"؛ ما را به دفاع و فتح مجدد و حتی بازسازی "هیکل و معبد" می خواند.

  هیچ جستجوی نور حقیقی بدون فتح "هیکل و معبد" میسر نیست. از این جا نتیجه می شود که فیلسوف شرقی پیوسته در پی آن است تا "فتوت و پهلوانی وجوانمردی معنوی" را بر انگیزد که نزد او نه تنها خبر از فتوت و پهلوانی و جوانمردی زرتشتی؛ عیسوی؛ صابیی؛ اسماعیلی و بالاخره "تامپلیر"... می دهد بلکه از ایجاد عینی ارتش و میلیسی از پهلوانان و جوانمردان " تامپلیر" می دهد.

همین تلاش در 1974 ؛ به یاری و مساعدت دوست هیشگی اش ؛ روبر دو شاتو بریان؛ شوالیه ی نظام اخوان مهمان نواز سن ژان(یوحنای قدسس) اورشلیم ؛ قدیمی ترین نظام فتوت و جوانمردی مسیحیت؛ به هانری کربن و "برادرانش"  که در جستجوی  فتح معنویت بودند اجازه داد اولین سنگ بنای "دانشگاه سن ژان اورشلیم" را بریزند؛ و من افتخار آن را داشتم تا ریاستش مرا به عنوان "نایب رییس" آن بر گزیند و این امر تا انحلال ارادی دانشگاه در سال 1981 دوام آورد.

 در واقع؛ این ارتش و میلیس حقیقت از مدت ها قبل در "ملاقات های ارانوس" که در منطقه ای بهشتی واقع بود؛ در سایه ی درختان سدر و درختان کنار مطبوع؛ آب روان پر صدا؛ جزیره ی سبز؛ جزیره ی کوچک شرقی که از سواحل غیر بومی دریاچه ی ماژور جدا افتاده بود پی گیری می شد و نقشه ی آن را در ذهن داشت. در جوار استاد؛ در محفلی که سخاوتمندانه به "ضیافت" می خواند –این تقریبا معنی ارانوس است- انوار شرقی- الیاده ی رومانیایی؛ شولم و سامبورسکی اسراییلی؛ ر. اوتو؛ا. بنز آلمانی؛ ک.گ. یونگ؛ آ.پورتمن؛ سویسی؛ ژ. هیلمن؛ د.ل. میلر آمریکایی؛ ت. ایزوتسو؛ اویدا ی ژاپنی؛ آ. توکسی ایتالیایی؛ کاتلین رن و هربرت رید انگلیسی همین پیشنهاد را داشتند.

  به مدت سی سال حضور مداوم هانری کربن ؛ از 1949 تا 1978 طرح آن چیزی ریخته شد که اندک اندک تبدیل به *

Militia

میلیس "شرقی" پهلوانی و جوانمردی معنوی گردید.

  کربن در سال 1964 مرا وارد محفل کرد و من طی 25 سال به این جمع پایبند و وفادار ماندم؛ تا در سال 1988 که زمان فروپاشی آن بود... در پس پرده ی کلیه ی این فعالیت ها ؛ نباید چهره ی والای همسرش بانو استلا کربن-لینهاردت را از نظر دور داشت که با شوری زاید الوصف سرنوشت استاد را دنبال می کرد و مجموعه ی کتاب اسلام ایرانی به وی تقدیم شده است.*

Stallea consorti dicatum

آیا باید به یاد استاد بر این ارانوس انگشت تاکید بگذارم؛ که چنانچه نیچه قصد گفتنش را داشت؛ البته "جزیی از زمان خود نبود"؛ چه وجودش "بی موضوع" بود – اما زمان خود بود همان گونه که کربن می گفت؛ زمان ما بود: "ارانوس جز در زمانی از فلاکت چون زمان ما ممکن بود"- این را بنیانگذار آن اولگا فروب-کاپتین گفته بود.

  و کربن این جمله را به آن افزود "در زمانی که هر حقیقت اصیلی از جانب نیرو ها و قدرت های غیر شخصی مورد تهدید قرار می گیرد؛ فرد از مسوولیت اختلافش در مقابل جمع بی نام شانه خالی می کند؛ جمعی که برایش حتی فردیت به معنی گناهکاری است؛ دستکم ما ارگان و سخنگوی دنیایی بودیم که از زمان "هبوط فره ورتی ها به این کره خاک سر تسلیم در برابر نیروهای اهریمنی فرود نیآوردیم و در*

Tradio lampadis

مشارکت داشتیم؛ چه این دنیای زوال ناپذیر شور و هیجان ما بود..." چپه و شکستن  دنیای فلاکت از بن به نفع فراخوان پنهان و دایمی که"این روی دیگر سکه ی تیرگی است".

        اما این شور زوال ناپذیر ؛ این شور در جهت نور فاتح (خورنه) آیا اینک که تیرگی های قرن ضخیم تر شده است و می شود بهتر درک نخواهد شد؟

  آیا همواره باید نوشت*

« Et eam non comprehenderunt »

  و آن را سر لوحه ی قرنی که به پایان می رسد قرار داد؟

  آن روی دیگر سکه ی تیرگی ها*

La traditio lampadis

آیا برای ابد همین نور ضعیف ستاره در اعماق ورطه ای تاریک باقی می ماند ؛ ورطه ای که یارم لیم دو فرتاس نقاش اغلب آن را تصویر می کند و به آن نام هیکل و معبد درونی داده است؛ ستاره ای برفی شکننده در هرج و مرج  صخره ها؛ ستاره مغان (که آنان یعنی مغان را به زادگاه مسیح رهنمون شد.م) که باز هم شکننده تر است؛ و ژان ژاک ووننبورگر آن را بر جلد کتابش اشراق نقش کرده است: اشراقی که نیمرخی سیاه بر صخره ای سیاه در مقابل غروب طوفانی خمیده بر دریاچه ای در شبی آبی نشسته است و بر فرازش ستارگان و هلال ماه می درخشد...

 همیشه آن روی دیگر سکه ی تیرگی؛ این آب تیره ؛ آیینه ی آسمان که در آن ستاره یکوچک درخششی ضعیف دارد. ستاره؛ کلید پنهان کمدی الهی... بلی؛ آیا این چنین بهتر نبود؟

Gilbert Durand